|
حضــــــــــــــور پر مهر دوستان عزیــــزم سلام و صدسلام.
در پاسخ نامه ام گل یخ دادی هربار مرا وعده دوزخ دادی یک بار برو کلاس خیاطی عشق شاید که خدا کرد و به ما نخ دادی


بـي صبرانه منتظر نـظـرات شما دوستان هستم
کهنه فروش داد میزند : لباس کهنه .... کفش پاره میخریم
نا خود آگاه داد زدم کهنه فروش قلب شکسته هم میخری؟؟؟؟!


با اون چشای روشنت چه کاری دست من دادی
بذار یواش شروع کنم ، سلام گلم ، هم نفسم
آرزوهام راضی شدن ، دیگه بهت نمی رسم
گفتم چیا گفتی بهم ، گفتی که اینده داری
دنیا همش عاشقی نیست ، گریه داری ، خنده داری
گفتم که گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی
به قول دل شاید دلت گرو باشه پیش کسی
خلاصه گفتم که چشات قصد رسیدن نداره
رؤیاها کاله و دسات خیال چیدن نداره
گفتم که گفتی زندگی ت غصه داره ، سفر داره
هم واسه من هم واسه تو با هم بودن خطر داره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم
فریبی بود که من از تو ندیدم
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه
دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خداحافظ
که عشق ما رسید به آخر خط



عزیزم گریه نکن خراب هر هق هق تم
همه این کوچه ها
همه این دیوارها نام تو را نوشنه ام
بارها باران باریده اما پاک نمی شود
چشمانم را می بندم اما باز پشت پلکم اینجا
را من نوشته ام به گمانم باید چشم بسته ببارم
.jpg)

.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
بهش بگو
بهش بگو دلم تنهای تنهاست از عشقش توی قلب من يه غوغاست
می افتم ياد اون چشم های زيبا ولی افسوس می بينم باز يه رويا
بهش بگو دلم شده ديونه پرستو پر زده از بام خونه
غم دوری گرفته تار و پودم بهش بگو دلم می خواهد بمونه
بهش بگو دلم می خواهد بمونه
نمی تونم توی اين خونه بشينم که با غم جای خاليش رو ببينم
نمی تونم که از مهرش رها شم برای اون مثل غريبه باشم
بهش بگو
باورم کن ٬ باورم کن عاشقم ٬ عاشق ترم کن
باورم کن ٬ باورم کن عاشقم ٬ عاشق ترم کن
...
اگر خنديد و پرسيد در چه حالم بهش بگو چقدر شکسته بالم
بهش بگو می دونم ياد من نيست ولی يک لحظه نيست دور از خيالم
بهش بگو می دونم سادگی بود که سهم من فقط دل دادگی بود
چه آسون رفتم از يادش ولی باز بهش بگو که عشقش زندگی بود
بهش بگو
باورم کن ٬ باورم کن عاشقم ٬ عاشق ترم کن
باورم کن ٬ باورم کن عاشقم ٬ عاشق ترم کن

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

درد عـــآشقي

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد . در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش تکرار , تکرار و تکرار سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب *** از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد تمام آن چیزها بود و یک غریبه *** مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید , احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد *** تنهایی بد نیست تنهایی خوب هم نیست کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته خوبیها و بدیها سرگردانی را دوست نداشت بیرون برف می بارید و توی اتاق باران با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد . سعی کرد بخوابد قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد . *** روز بعد , تازه بود با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید بیرون همه جا سفید بود انتهای کوچه کمی مکث کرد با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس *** ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه قفسه سینه اش تنگ شد طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند بلند .. مثل شب یلدا نگاهش را دزدید *** نیاز به دوست داشتن , نیاز به دوست داشته شدن , نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها و نیاز و نیاز و نیاز چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود می ترسید می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود . *** مرد غریبه همه جا بود با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان زمستان … تنهایی سرمای سخت زمستان تنهایی و بعد از ظهر ها تا غروب انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف *** روزهای تازه و جسارت های تازه تر و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد چشم هایی که نیازش نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق *** شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد چیزی بیشتر از نگاه می خواست عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش جای خودش را به مرد غریبه داده بود و حالا عشق , مرد غریبه شده بود با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته و سیگاری در دست دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق صدای عشقش مرد غریبه هر روز بود و هر شب نبود *** برف می بارید شدید تر از هر روز و او , هوای دلش بارانی بود شدید تر از هر روز قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود سایه چتری از راه رسید و بعد … - مزاحمتون که نیستم ؟ صدای شکستن شیشه آمد غریبه در کنارش بود صدایی گرم و حضوری گرم تر باور نمی کرد هر دو زیر یک چتر هر دو در کنار هم - نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت کاش خیابان انتهایی نداشت بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری - سردتون که نیست - نه .. اصلا دو بار گفته بود ” نه اصلا ” از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود سردش نبود , داغش بود حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند غریبه تا ابتدای کوچه آمد ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود - ممنونم نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده - من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن - خدانگهدار قدم به قدم دور شد به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد غریبه چترش را بسته بود ***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر ” پس اون کجاست ” پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه ” نکنه مریض شده .. نکنه … ” اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر ” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ” اشک و باران , گریه و سکوت واژه عمق احساس را بیان نمی کند واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید . *** انتهای کوچه ساکت پنجره باز هق هق های نیمه شب و روزهای برفی روزهای برفی بدون چتر ” امروز حتما میاد ” و امروز های بدون آمدن *** بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود نه خواب , نه بیداری دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ ” اون منو دوست داشت … شایدم … ” علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت آدم تا چیزی را ندارد , ندارد غم نمی خورد تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد و وای از آن روزیکه عاشق شود *** پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید اگر او بود … اما .. او … شش ماه بود که نبود گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس از به هیچ به پوچ رسیدن تجربه کردن درد دارد درد عاشقی و تمام اینها را هیچ کس نفهمید دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد . *** صدای در , و پستچی - این بسته مال شماست صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت درون بسته یک کتاب بود ” داستان های کوتاهی از عشق ” پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه , قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود ” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ” احساس سرگیجه و تهوع ” ارتباط کوتاهمان !!! ” انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد , داستان سیزدهم : (( درد عاشقی )) هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد … ………………………………….. ………………………… ………………. ……. ….*** آهسته لغزید سایش پشت بر دیوار سقوط و دیگر هیچ …..


واسه هرچی آدم بی معرفته
بتو عادت دارم
مثل پروانه به آتش
مثـــل عـــابد به عبـــادت
و تو هر لحظه که از من دوری
من به ویرانگری فاصله می اندیشم
در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است
تو توانایی آنرا داری که به این فاجعه پایان بخشی

هرکی اومد تو زندگیم یه ذره جاتو نگرفت
هیچ ادایی جای اون ناز و اداتو نگرفت
پیش هر نقاشی رفتم تو رو نقاشی کنه
روی هر بومی زدم رنگ چشاتو نگرفت... دوســـتـت دارم
من اهنگ غريب روزگارم... غمي درانتهاي سينه دارم... تمام هستي ام يك قلب پاك است ... كه ان را زيرپايت مي گذارم...

|